دبیر سرویس : عباس تا اخر امروز باید شیفت ایام تعطیلات مشخص بشه. کی می تونی بیای؟
من : من از روز اول فرودین ماه تا آخرش تهران نیستم. ۲۸ و ۲۹ اسفندو من می ام. تو عید عروسی یکی از بچه هاس که می خوام برم ملایر یه دونه با خونواده می خوام برم مسافرت. به جز این دو روئز دیگه تهران نیستم.
روز ۲۷ اسفند ماه با بچه های دیگه خداحافظی می کنیم جز اونایی که ۲۸ و ۲۹ شیفت کاریشونه.
شب ۲۹ اسفند ۸۷:
خونه- بردارم : مامان فردا صبح بیام بریم بهشت زهرا .
مامان: اگه می ای بعد از نماز صبح بیا که زود بریم برگردیم.
من : من هم می خوام بیام. خیلی وقت بهشت زهرا نیومدم.
ساعت ۵ صبح ۳۰ اسفند ۸۷:
مامان: عباس پاشو مگه نمی خوای بیای بهشت زهرا. به حسین هم زنگ بزن بگو. زود بیاد دیر می شه ها؟
بعد از نیم ساعت داداشم اومد و من به اتفاق اونو و مامانمو و بابام رفتیم بهشت زهرا.
ساعت ۷ صبح:
( گوشیم زنگ می خوره) مامانم : کیه این وقت صبح ؟
من : اکبر
مامان: بهش نگی اومدیم بهش زهرا .
من : باشه . الو سلام خوبی ؟
اکبر : مرسی چژهخ بر چی کار می کنی؟ کجایی
من : من من هیچی خونه ام.
اکبر: بیا جلوی در خونتون وایستادم.
من : الان که خونه نیستم با یکی از بچه ها میدون ولی عصرم کارم تموم شه می ام.
اکبر: کجایی دقیق. بگو بیام دنبالت .
من : بابا با اینی که هستم نمی تونم بیام. کار دارم اومدم خونه بهت زنگ می زنم.
اکبر: باشه .منتظر تماستم. فعلا بای.
در راه برگشت به خونه یه تصادف میبینم. یه موتوری تصادف کرده بود ترکش زنش بود. از سر وان زنه خون می اومد.
ساعت ۸ صبح می رسیم خونه و من می خوابم و ساعت ۹:۳۰ بیدار می شم.
سر صبحونه نمی دونم حرف از چی می افته که من به خواهرام می گم:من که رفتم فرم پیوند اعضا رو پر کردم. حواستون جم باشه چشمامو ندیدا
خواهرم. بمیرم که اون چشات قشنگن . به خاطر همون نمی خوای از دسشون بدی.
همین موقع بود که زنگ خونه به صدا در می اد. و اکبر می اد خونه ی ما.
من: اکبر شرمنده اصلا حواسم نبود. تازه هم رسیدم. کار داری. صبحونتو بخور بریم جایی برگردیم. باشه.
بعد از نیم ساعتآمده شدن می ریم از خونه بیرون.
من : آخه اون جا چی کار داریم ؟
اکبر: بیا بریم الان خودت می بینی
میرسیم جلوی در خونه یه موتور می بینم. اکبر موتو نداشت. نمی دونم اون برای کی بود.
من: اکبر این برای کیه؟
اکبر: برای مجیده . بپیبچ بریم خونشون کارت موتور رو بگیریم بیایم.
من: تو که گواهینامه نداری . دهنمون صاف می شه.
اکبر:نه حواسم هس. درسته که می گن این موتور و دوتا چرخ داره یکی بیمارستان یکی قبرستان ولی من حواسم جمه.
می رم خونه اون طرف و اون کارت رو می گیرم. مامان مجید بهم می گه. یه ضرب المثل هس که به یه مرده می گن خر کیه؟ می گه اونی که موتور سوار می شه. می گن خرتراز وان کیه ؟ می گه اونی که پشت اون بشینه. عباس خر نشو سوار موتور نشو. جوونید به جونیت رحم کن.
از این به بعد هر چی که می نویسم رو بقیه بهم گفتم. من هیچی یادم نیس.( اینجارو خواهرم تعریفمی کنه)
بعداز سال تحویل در حدود ساعت ۵ من آماده شدم می خوام برم بیرون
خواهرم: کجا داری می ری؟ و باکی ؟راستی اکبر صبح چی کارت داشت؟
من:هیچی به کسی نگو اکبر موتور مجیدو گرفته . من کارم دارم می رم بیرون اونم می اد.
خواهرم: پشت موتور اکبر نشینیا اون صاف راه رفتنشو بلد نیس چی برسه موتور برونه.
من: من بشینم که بهتره اقلا حواسم بهش هس.
( اینجا رو اکبر تعریف کرده بهم.)
تو راه اکبرمی اد دنبالمو و می ریم از بانک پول ورمی داریم . اکبر به من می گه زنگ بزن به میثم بگو می ریم دنبالش.
بعد از یه مدت میر سیم خونه میثمینا و اون هم با ما می اد بیرون. سه ترک سوار موتور می شیم. می ریم ولنجک و یه دور می زنیم و تو راه برگشت سرعت ما بالا بوده یه ماشین جولومون سبز می شه . اکبر بخاطراینکه گواهینامه نداشته می خواد با ماشین برخورد نکنه . موتور سمت جدول می گیره و من که ترک سوم بودم طی برخورد با جدول من از موتور پرت می شم. ماشین پشتی ماکه این صحنه رو مکی بینه زود از ماشین پیاده می شه. یه دختر و پسر بودن . پسره می بینه که از صورت من خون زیادی رفته به دختره می گه بیا بریم. الان اول سالی برامون شر می شه ولی دختر دلش نمیاد. منو تو اون وضعیت ول کنه.( نمردیم و دیدیم یه دختر دلش به حال ما سوخت
) اکبر و میثم هم که حالشون بهتر از من بوده زود منو سوار ماشین میکنن و می برن نزدیکترین بیمارستان تو ولنجک.
اینجا رو برادرم تعریف می کنه) ساعت ۹ شب خونه ما . سفره پهن شده اون یکی برادرم هم اومده خونه ی ما. تلفن محسن ( بردارمه ) زنگ می خوره.
اکبر: سلام عباس تصادف کرده اوردیمش بیمارستان طالقانی ولنجک . زود بیاید.
مجسن : چی ؟ چی شده؟
محسن: مامان من یکی از دوستام از شهرستان اومده دارم می رم . دنبالش. دادش یه لحظه بیا آشپزخونه.
مامانم به این وضعیت ک می کنه می ره به سمت آشپزخونه می بینه که محسن یه چیزی به خواهرم گفته و اون داره گریه می کنه وقتی می پرسه مامانم محسن بهش می گه عباس تصادف کرده. هر جوری بود زود خودشون به بیمارستان می رسونن. وقتی که برادرام می رسن بیمارستان انگار چند تا تصادفی دیگه هم جز ما اونجا اورده بودن. انقد صورتم خونی بلوده که منو نمی شناسن و رد می کنن تو سری دوم حسینمون منو می شناسه. برای سی تی اسکنو یه خرده دیگه از آزمایشات منو به یه جای دیگه می فرستن. وقتی که برمی گردن بابام منو می بینه و می ترسه. فکر می کنه دیگه گوش ندارم. چون خون لخته شده بوده و گوشمو پوشنده بوده.
من فقط یه چیزایی از بخیه خوردن رو صورتم یادمه .
روز ۱ فرودین ماه ۸۸ : منو با صورتی باند پیچی شده و بخیه خوزده مرخص می کنن . گویا راست پیشونیم کاملا جر خورده بودهو گوشت اون قسمت بیرون ریخته بوده.
بگذریم صورتم در حدود ۷۰ تا بخیه خورده و من .... واقعانمی دونم چی بگم. از اینکه زنده موندم خیلی خوشحالم و شاکر. چون با گیج گاه زمین خوردم. من کوشه چشمم هنوز بازه. احتمال کور شدنم بو.د
خدا به خانوادم و پدر و مادرم نگاه کرده و منو تو این تو دنیا نگه داشته. خدا به تک تک اعضای خانوادمون رحم کرده . به نوعی میب تونم بگم من رفتنو و از این دنیا قطع شدمو حس کردم. من رفتم و برگشتم.
من تو ایام تعطیلات تو هفته اولش که فقط خوابیده بودم و فقط تونستم روز هشتم یا نهم بود برم خونه برادرمینا برای نهار. تو کوچشون دارن خونه می سازن اون جا که رسیدم یکدفعه از بالای اون جا یه آجر افتاد و جلوی پام شکست.
نمی دونم قضیه از چه قراره ولی خدا منو خیلی دوس داره. قبلا فک می کردم هیچ کار مونده ای ندارم ولی از اون روز فهمیدم که چقد کار دارم. الان فرصت اینو دارم که اون کارامو تکرار نکنم و جبران مافات کنم. من یه چیزایی و کشیدم و دیدم که فک می کنم برای کمتر کسی خدا این فرصت رو قائل بشه.
خدا با تمام وجود می گم دوست دارم و تو رو شکر می کنم به خاطر این حیات مجددی که بهم دادی.
جا داره از خواهرام برادرام پدر و مادرم خیلی خیلی تشکر کنم. امیدوارم بتونم جبران کنم. یکی از خواهرام هر روز زخمامو پانسمان می کرد اون یکی ره به ره شیر موز درس می کرد و آب میوه برام می اورد.از جفتشون تشکرمی کنم.
حال اون دو نفرهم خوبه .هیچ چیزشون نشده و فقط خراشیدگی دارن.
خدایا به حق این روز روز تولد امام حسن عسگری به همه جوونا رحم کن . بهشون بینایی بده و اگه توشون مریض هس با همه ی مریضای جهان همشونو شفا بده.
راستی تا یادم نرفته عید به همه دوستان تبریک می گم امیدوارم سال خوبی داشته باشن. توام با موفقیت و پیروزی.
به اقا ابراهیم علیزاده دوست دوران دبیرستان و همکار خوبمم عروسیشو تبریک می گم. امیدوارم که تو زندگی مشترکش خوبخت باشه
چقدر سخته بعد از چند ماه بخوای بنویسی. تو این چند وقت سوزه های خوبی داشتم ولی هر وقت اومدم بنویسم مشکلی برام پیش می اومد که نمی تونستم این کارو کنم.
انقد سوژه الان تو ذهنمه که نمی دونم در مورد کدومش بنویسم. امروز به یه سری از وبلاگ های آپ شده امروز بلاگفا سر زدم. بیشتر اون هایی که در مورد عاشقی بودن را باز کردم ببینم درد همسنام چیه؟
از سن هیچ کدومشون که خبر ندارم و نمی دونم اصلا تو چه شهری و با چه رهنگی بزرگ شدن. ولی بنظرم خیلی هاشون رویایی فک می کنن.
ترمی که گذشت یه جور خاصی بود. من چند تا از دوستام براشون اتفاق ها ی مشابهی افتاد که اخریش دیروز بود. ترم دوم دانشگاه بود که ما اکیپی رفیق شدیم . من ، حسین ،امیر، فربد، احسان، محمد ،عاطفه، فرحناز، شیما، محبوبه ،طاهره ،فروزان ، پونه و ژرفا اکیپ رو تشکیل می دادیم. از این جمع اول احسان باعاطفه بعدش فربد با فرحناز و محمد با شیما رفیق شدند. این قسمت خوب داستانه .حالا شروع می کنم در مورد هر کدومشون توضیح بدم و سرانجام اونا رو بگم .
این رفاقت ها از آخر به اتمام رسید . یعنی اول محمد وشیما.
من با محمد هف هش ساله دوستیم و با هم یه دانشگاه ر وانتخاب کردبم و حالا هم که با همیم. سر بیشتر باموضوعات باهم مشورت می کنیم و نظر هرکدوم برای اون یکی خیلی مهمه.
یه چند وقتی بود که محمد با شیما صمیمی تر شده بو . امر عادی بود چون ما اکیپی رفیق بودیم و کسی فک نمی کرد اونا با هم رفیق شن. یه روز محمد بهم گف کار واجبی باهات دارم بیا فلان کافی شاپ. اون روز من سرم خیلی شلوغ بود همه کارارو زود انجام دادم خودمو سروقت رسوندم.
بعد از خش و بش ها چی کار می کنی چی شده گفت من با شیما رفیق شدم. (یادمه داشتم کاپوچینو می خوردم ،پرید تو گلوم ) گفتم چی کار کردی؟ گفت با شیما رفیق شدم .
همون جا مخالفتمو شدیدا اعلا م کردم. چون محمد ادم به شدت عاطفی و احساساتی بود می دونستم دیر یا زود دعواشون می شه و جفتشون ضربه بدی می خورند . من هر چی به محمد می گفتم الان بهمش بزنی خیلی بهتره توجیه می کرد که شیما فرق داره و اون تنها می تنه با شیما کنار بیاد. (از همینجا شروع کرد sms بازی و اعصاب منو خرد می کرد. من به sms بازی آلرژی دارم) . محمد یه پدر سنتی داره که خیلی هم دوسش داره و امکان نداره مهندس (بابای محمد ) بهش چیزی بگه محمد قیافه بگیره و یا انجام نده . من می دونستم که مهندس با شیما موافقت نمی کنه . چون شیما از خانواده ای بود که پدرش اهل سنت بود و اندازه ی محمدینا مذهبی نبودن. یکی از دلایل مخالفت من سر همین بود. چون مهندس دنبال یه دختر چادری و سنتی برای محمد بود.
این دوتا مثل هرکسی که تو این سن قرار داره شروع کردن برنامه ریزی برای آینده و زندگی مشترکشون. بین خودشون جدی شده بود و ترس من بیشتر. من مهندس رو دیوار بلندی جلوی این مسئله می دونستم.
محمد یه بار به مهندس سر بسته این موضوع رو گفته بود و اونم به محمد گفته بود که باید ببینمش. خانوادش مذهبین دیگه. چادر سر می کنه؟ وقتی که محمد اینا روشنیده بود حرف رو عوض کرده بود. ( این موضوع رو من بعدا متوجه شدم) محمد این موضوع رو با شیما در میون می زاره و شیما به خاطر علاقه ای که به محمد داشته قبول می کنه که چادر سر کنه و بزنه تو خط مذهبی شدن.
مسئله بیش از پیش جدی می شه و اون دوتا تو ذهناشون خودشونو برای زندگی مشترک اماده می کردند. تو این وسطا اتفاق هایی برای جفتشون می افته. خانواده شیما به تغییر رفتار های شیما شک می کنن و از این طرف پیش کشیدن مسئله شیما تو خونه محمدینا باعث تعجب و نگرانی مهندس برای محمد می شه.
یادمه یه بار من و یکی دیگه از بچه ها به محمد پیشنهاددادیم که بریم با مهندس در این مورد صحبت کنیم. محمد به شدت ناراحت شد و گفت به خودم مربوط می شه حلش می کنم.
محمد این موضوع را با یکی از دایی هاش که خیلی باهاش صممی بوده در میون می زاره تا اون بره بامهندس صحبت کنه و موافقت ضمنی برای محمد بگیره .یادم نمی ره وقتی که محمد داییشو فرستاده بود و مهندس موافقت کرده بودمحمد چه قدر خوشحال بود. تو این چند سال کم دیده بودم که محمد به این شدت خوشحال باشه .( یادش به خیر من هم چقدر خوشحال بودم ر به ره محمدو می تیغیدم.)
اینا همش قسمت های خوب داستان بود. از این به بعد گیرهای دو طرف شروع می شه. تو چه اخلاق گندی داری . این جوری نبودی چرا این جوری شدی. تو که با من تا یه ذره پیش یه جور دیگه صحبت می کردی الان لحنت عوض شده. چرا اینجا بدون من رفتی ؟ چرا شب جواب تلفنمو ندادی. چرا از این لباسو می پوشی . چرا تو دانشگاه من بودم رفتی پیش فلانی. ...
کل این اتفاقات از زمستون پارسال شورع شد تا اخر تابستون ادامه داش. تو اواخر تابستون یه شب اگار شیما به محمد زنگ می زنه . (محمدینا تو اون موقع تعمیرات خونه داشتن و از صبح تا شب سر کارگها بوده تا لوله کشی بشه و خونه رنگ بخوره و از این چیزا. ) کار داشته نتونسته بود جواب تلو بده . شیما هم ول کن نبوده دم به دیقه زنگ می زده .دمهندس می گه برو جواب تلو بده محمد ، محمد می گفته بعدا می دم. سر همین مهندس می گه کارو ولکن برو جواب بده شاید یکی کار مهمی داره . محمد جواب تلو می ده می گه بعدا باهات تماس م یگیرم. دیر وقت که م یخواسته بره خونه مامان برگشینا به شیما زنگ می زنه و باهم دعوا و قهر می کنن . بعد از یه مدت که وساطتی بینشون می شه بین خودشون قرار می زارن که برن یه هفته فک کنن تا ادامه بدن یا نه.
بعد از یک هفتهمحمد به این نتیجه می رسه که با شیما نمی تونه زندگی خوبی داشته و اینو به اون می گه. شیما مخالفت می کنه ولی محمد اونو متقاعد می کنه البته به قول خودش .
( یک مورد اصلی هم فراموش کرده بودم این دوتا یکسال و نیم با هم اختلاف سنی داشتن.یعنی شیما ببزرگتر بود و این هم یکی از علل اصلی جداییشون بود مهندس قبلا به این موضوع هم گیرداده بود.)
این از ماجرای محمد و شیما . فربد و فرحناز رو سعی می کنم تو این هفته بنویسم.
سيد آل احمدي به سيدان خوش آمدي.
دود اسفندي در گوشه جاده توجه ما را به خود جلب کرد. حاج خانوم براي چي اينجا وايستادي؟... داره سيدم ميآيد دوستش دارم.
روز- ظهر - ابتداي روستاي سيدان مردمي زحمتکش در انتظار. آن مرد با شال سبز و اباي مشکي آمد. غربت مرد را ميگيرد. ياد مادر، حس دلتنگي به مادر.
آيت الله سيد محمود هاشمي شاهرودي با حضور در حسينيه روستاي سيدان زادگاه مادري خود ضمن اقامه نماز ظهر و عصر به سخنراني در جمع اهالي روستا پرداخت.
به گزارش خبرنگار" ايلنا" اين اولين بار بود که رئيس قوه قضاييه در زادگاه مادري خود حاضر ميشد. وي با حضور بر مزار آيتالله سيد علي مدد موسوي از اجداد مادري خود با حضور اين عالم وارسته ضمن قرائت فاتحهاي از مقام شامخ آن فقيه رباني تجليل کرد.
اشک برچشم اهالي روستا حلقه زده بود. بانگ اذان طنين انداز شد. نگاهها مسيرحسينيه را دنبال ميکرد. گفته شد سيد در حسينيه نماز ميخواند. خانههاي گلي، کوچه هاي باريک و اين صداقت و صميميت بود که به اين مکان جلوهاي ديگر داده بود.
سيد از جد مادريش گفت: يکي از عالمان بزرگ اين خطه مرحوم سيد علي مدد موسوي است که شخصيتي بسيار وارسته داشت و علي رغم مقام و منزلت بسيار والاي علمي به مسائل دنيوي تعلق خاطر نداشت و همه عمر خود را وقف خدمت به مردم، علما و حوزه کرد. آن مرد شال سبز بر دوش از همت مردم خطه گفت: مردم اين منطقه چه در پيروزي انقلاب، چه پس از پيروزي انقلاب و چه در جنگ تحميلي نقش مهمي بر عهده داشتند.
تاریخ دیرینه این خطه رهبری را به یاد دارد سيد ما گفت: حضرت آيت الله خامنه اي در زمان قبل از انقلاب خاطرات و سخنرانيهاي روشنگرانه اي را دراين منطقه داشتند. سيد از تحولات چشمگير منطقه نسبت به سابق خوشحال بودوگفت: خوشبختانه استاندار مخلصانه و مجدانه کمر همت بسته تا اين استان را از استانهاي محروم مبدل به استان هاي برخوردار سازد.
سيد جوانان را خطاب داد، شعله اميد فروزان شد: شما بايد قدر خود را بدانيد چرا که آيندهسازان جهان اسلام خواهيد بود. آينده در اختيار جوانان ما است و يقيناً انقلاب اسلامي تحول عظيمي را در پي خواهد داشت و خواهد توانست تمدن عظيم اسلام که به دست غرب از بين رفته را مجددانه احيا کند.

پی نوشت: سلام به دوستان خوبم .خیلی وقت بود که فرصت آپ کردن نداشتم الان هم تو تهران نیستن وقت پیدا کردم.
امروز تو سفر استانی، هاشمی شاهرودی به زادگاه اجداد مادریش سر زد. برای اولین بار یه خبر متفاوت نوشتم.
الان ۲۰ سال از اون موقع می گذره . نمی دونم چطوری گذشت. من وارد دهه ی سوم از زندگیم شدم.

امروز از صبح همش اس مس برام می اومد. دوستان لطف داشتن ، البته فقط همکارا برای هم پپسی باز می کردیم. و جز یک نفر از دوستان خوبم که کار خبر نمی کنه امروز رو بهم تبریک گفت. بقیه از همکاران بودن.
چند تا از این اس مس ها رو براتون می نویسم بعد می خوام به یک جمع بندی برسم:
آنها بر این باورند که دانستن حق مردم است روزتان مبارک.
برای ما خبرنگاران همین کافی که بدانیم خبریعنی گزارش یک واقعیت .روزتان مبارک همکار
آرزوی اندیشه ای ناب ،قلمی توانا ، چشمی حقیقت بین را برایتان دارم. روزت مبارک
دوستان زیادی اسم سم دادن ولی به همین اندازه بسنده می کنم. وجه اشتراک اس مس هایی که برام اومده بود این بود که خبرنگار نگار یعنی حقیقت بین و کسی که می خواد واقعیت ها برای ما مردم بگه.
کاش این بود. درسته ما واقعیت ها رو می بینیم اما نمی تونیم به مردم واقعیت ها روبگیم.
نمی دونید چقدر سخته . از صبح رفتی دنبال یه خبر. خودتو به آب و آتیش می زنی ، چیزی که مردم دنبالشن رو تهیه می کنی ، تنظیمش می کنی خودت می شینی با شور و اشتیاق تایپشم می کنی می فرستی بره دبیر نگا کنه . چند دیقه بعد صدات می زنه می گه فلانی چقدر گفتم از این خبرا نگیر. کار نمی شه. می خوای در اینجا رو ببندن.
این همون پتکی هست که به سرت می زنن و تا آخر ساعت اداری اون روز دیگه نمی تونی از جات بلند شی. ازت می خوان واقعیت ها رو جور دیگه ببینی.
یاد کتاب ادبیات سوم انسانی افتادم. داستان شرزین. اون جایی که استادش می اد اتاقش و از شرزین متن ترجمه شده یک کتاب رو می خواد و اون تو جوابش می گمه :
من نمی تونم کتابی رو ترجمه کنم که تو اون اعلام شده دشمن با نیت درست به ما حمله کرده شهر ما رو به اتیش کشیده و مردم ما در کمال بی شعوری و دفاع از خودشون جلو یا ین ها وایستادن و از خودشون دفاع کردن. من نمی تونم کتابی رو ترجمه کنم که همش دروغ به مردم و آینده اس.
دوستانی که تو این عرصه کار می کنند می دونند چقدر خط قرمر نامرئی وجود داره. همش حواست باید باشه خبری که می دی کسی ازش رنجیده خاطر نشه. این درست مخالف فلسفه ی خبرنگاری هست.
همه می آن ازت می خوان با شجاعت و درایت به بیان واقعیت بپردازی اما یه جمله در موردش بد بگی نه را بد بگی واقعیت رو بگی بد برای اونه چون دوس نداره .
با یه همکارم چند روز پیش صحبت می کردم می گفت دیدی همون جوری ببین که مسوئلان ازت می خوان. اگه می خوای کارتو از دست ندی و آینده خوبی در انتظارت باشه با هاشون همکاری کن؟
خودمونیم به چه قیمتی؟ یکی از دلایل عدم پیشرفت کشورمون همینه. همش داریم کارامونو با تزویر و دو رویی جلو می بریم. تا یه مسدولی می بینیم زود آخرین دکمه لباس رو هم می بندیم و وقتی که کار تموم می شه شروع می کنیم پشتش فحش دادن.
این آدرس وبلاگمو فقط چند تا از خبرنگارا دارن. ابراهیم و شیما و آریوس . از این جمع هم فقط ابراهیم می نویسه. پیشنهاد می دم وبلاگ اونم بخونید . نه فقط اون بلکه وبلاگ های خبرنگارای دیگه . ابراهیم حوزش اقتصادیه .بیشتر در مورد اقتصاد و کارگرا می نویسه. برید وبلاگ های بچه های مجلس ، ریاست جمهوری رو بخونید .تو اون جا ها می تونید واقعیت ها رو متوجه شید. هر خبرنگاری که نتونه واقعیت ها رو تو خبرش بیاره رو به وبلاگ می اره. تو اون جا چون برای خودشه و اختیارش وداره هر چی می خواد می نویسه. دیگه دبیرش نیس که بگه از این جور خبرا نده. می ان درشو می بندن. اگه وبلاگش فیلتر شد یه وبلاگ دیگه می زنه.
بگذریم . یک ساعت پیش به وبلاگ خودم سر زدم دیدم آریوس کامنت گذاشته که چرا گوشیت خاموشه زود زنگ بزن کار واجبی باهات دارم. باهاش تماس گرفتم گفت آپ هستم دیدی . گفتم نه. گفت بابای خانم معتمد فوت کرده ( همون شیما خانوم) . کپ کردم. خیلی ناراحت شدم. شاید نتونم بگم که بطور کامل غمشو حس می کنم چون این تجربه رو ندارم ولی از تمام وجود ازش می خوام که منو در غم خودش شریک بدونه.
در آخر این روز رو به همه ی دوستان خبرنگار تبریک می گم.
پی نوشت: من این متن رو برای ۱۷ مرداد یعنی دیروز آماده کردم ولی هر کاری کردم به ثبت نرسید مجبور شدم امروز بفرستم.
تو این چند وقته چند بار خواستم بشینم بنویسم ولی یه مشکلاتی پیش می اومد و این اجازه رو نمی داد.
تو این چند وقت من محل کارم عوض شد. به خبرگزاری کار ایران یعنی ایلنا رفتم تا دوران جدیدی از خبرنگاری حرفه ای رو تجربه کنم. تو اینجا به تمام لفظ ادم کار حرفه ای رو مشاهده می کنه.
شرایط کار برام سخت تر شده . راستی چه معنی داره از این حرفا بزنم. می خوام برم قسمت های خوبشو براتون تعریف کنم.
14 تیر که از محل کار قبلیم خداحافظی کردم دو روز برای خودم گشتم و بعد به همراه دوستان دانشگاهی به شمال سفر کردیم. سفر خیلی خوبی بود و به من یک که خیلی خوش گذشت. ما 12 نفر بودیم که به 3 تا گروه 4 نفره تقسیم شدیم. این گروه بندی برای این بود که وعده های قضایی بین بچه ها عادلانه تقسیم شه. الان که یاد غذاهای اون جا افتادم دلم اب افتاد. ( فکر کنید 12 تا پسر که تا حالا تو عمرشون بجز املت و تخم مرغ غذا درست نکردند حالا به پخت پلو و ماکارونی و ... دست بزنند) از حق نباید گذشت که بلااستثنا همه غذاها خوشمزه بود.
یکی از بچه ها سیستم کامپیوترش رو برداشته بود و با خودش اورده بود. صبح ها بچه ها گیم بازی می کردند . بعد از صرف نهار 4 ساعت فوتبال و بعدش هر کی هر کاری می خواست می کرد.
اینو یادم نرفته بگم ما به یکی از روستاها گچسر تو چالوس رفته بودیم که به شدت هوای سردی داشت. من تا حالا کرسی ندیده بودم. اونجا شیا زیر کرسی می خوابیدم ، چه حالی می داد.
تو اون منطقه انتن گوشی ها پریده بود و اگه می خواستی تلفن صحبت کنی باید می رفتی بالای کوه تا اون جا انتن می داد.
اگه اشتباه نکنم صبح دوشنبه بود که من کار با تلفن زیادداشتم بهمین خاطر به دوتا ا بچه ها گفتم بیاید بریم بالا. بگذریم دوساعت طول کشید تا اون بالا رسیدیم. حالا مگه انتن پیدا می کنی. برای اینکه انتن گیر بیارم بدنمو به هر شکلی در اوردم تا بالاخره انتن گیر اوردم. بنظرتون چه جوری حرف بزنم خوبه؟ سرمو چسبونده بودم به کف زمین . بعبارت بهتر انتن با فاصله 5 سانت از سطح اون جا وجود داشت و اگه فرم بدنت بهم می خورد انتن ها می پرید. با هزار بدبختی تماس هامو گرفتم و برگشتیم. برگشتنی یه کوهه نظرمو جلب کرد به دوستام گفتم پایه اید فردا صبح بریم فتحش کنیم. اونا هم موافق بودن. شبش از محلی ها نحوه ی بالا رفتن و خطراتشو جویا شدیم که طرف گفت . کار خیلی سختیه . محلی ها نمی رن اون بالا چون سنگ هاش سست هست. ( طرف داشت ما رو نصیحت می کرد که نرید. تو همین موقع ها بود که امیر (یکی از دوستان بسیار نزدیک به منه که رفاقتمون حدود 7 سالی می شه و خونه برای اونا بود ) سررسید. بخاطر اینکه مطمئن بودیم اگه بهش بگیم اجازه نمی ده بین خودمون قرار مدار گذاشتیم که هر کی می خواد 5:30 بلند شه.تا بریم بالا.
الان زیاد نوشتم ادامه شو روزای دیگه براتون تعریف می کنم.
یه توضیحی باید بدم و اون اینه که پست قبلی رو از یه کتاب نوشته بودم. نه عاشق شدم که بالای اون تپه برم و نه تو این چند وقته فوتبال بازی کنم چی برسه با کفش پاشنه بلند.
یه مطلبی بود در مورد اعتماد به خدا . در مورد من خیلی تاثیر داشته واقعا کمکم کرده گفتم بزارم تا دوستان هم از اون استفاده کن:
مردخیلی میترسد هر چه فریاد میزند کسی صدای او را نمی شنود نمیداند چه کند. هوا تاریک شده بود و هیچ جا دیده نمیشد فقط صدای زوزه باد شنیده میشد.هواهمچنان سردتر میشد.
یادش افتاد خدایی دارد.شروع میکند به حرف زدن باخدا.
خدایا منو نجات بده .قول میدم هرچی بگی گوش کنم دیگه گناه نمیکنم توبه میکنم...
خدا هم گفت باشه من تو رو نجات میدم و تو هم باید بنده خوبی باشی.حالا کاری که میگم بکن و طنابت بالای سرت راپاره کن.
مردتعجب کرد و گفت پاره کنم؟ اگه پاره کنم که میخورم زمین و کشته میشم.من از تو کمک خواستم.
خداهم گفت تنها راه برای نجات تو همین است.اگر میخواهی زنده بمانی این کار را بکن.من میروم و اگر تصمیمت را گرفتی من را خبرکن.
مرد ماند و تصمیم برای نجات خودش.فکر کرد اگر طناب را پاره کنم کشته میشوم و اگر پاره نکنم ازسرما میمیرم...
هفته بعد روزنامه ها تیتر زدند:
کوهنوردی به علت سرمای شدید درارتفاع یک متری اززمین جان باخت
آنکه سکوتش معماست فیلسوف است آنکه حرف هایش معماست دیوانه است و اما آنکه حرف و سکوتش معماست عاشق است.
وقتی پای سرنوشت به میان می آید دست ما کوتاه می شود و پای دیوارسرنوشت هر فرد ، گیاه پیچکی به دور قلب می پیچد.
دوست ندارم کسی برای سرنوشتم گریه کند ، حتی وقتی که از بی کسی آتش گرفته باشد.
چه قانون زیبایی است قانون کولی ها: غریبه وقتی سلام کرد آشنا می شود. درک بسیاری از ما از مفهوم آشنایی نا آشنایی محض است.
آشنایی همیشه اغاز نیست ، گاهی پایان است وقتی با مرگ آشنا می شوی به پایان زندگی خاکی می رسی.
تنها دوست آدم در شلوغی ، سایه خود آدم است که چه سیر باشی چه گرسنه همپای تو می آید.
وای از وقتی که با این آدم ها آشنا می شوی . تا یک هفته عطسه می کنی و تب داری و در اقیانوس جمعیت هیچگاه نمی فهمی که ادمها پیش تو می آیند که از حالت سراغ گیرند یا اینکه حالت را بگیرند.
روی یک دیوار آجری که پایان نامه کوچه گردان و باسوادان بی کلاس است یک نفر بی اجازه نوشته بود " عشق تپه ای است که هر دراز گوشی از آن بالا می رود " گاهی برقراری رابطه به سختی و مضحکی بازی فوتبال با کفش پاشنه بلندی است که من بازی کردم .
وقتی کسی را دوست داری به رویش پنجره می گشایی و زمانی که می خواهی ارتباط برقرار کنی حنجره را با واژه سلام به لرزه وامی داری.وقتی که پنجره آغوشش را باز می کند هوا پر از عاطفه و نسیم سر بر شانه اش می گذارد اما حنجره فقط نسیم گرمای سینه را می شناسد و سکوت آدم با بستن حنجره ممکن می شود و سکوت خانه با پنجره.
نمی دانم ابتدا سرم به سنگ خورد یا اینکه سنگی به سرم خورد. اما هرچه بود دردناک بود و از این اتفاق قلبم به قدری سرد شد که اشکم قندیل بست.
بقدری از او دلشکسته شدم که نقش تمبرعشق او را باطل کردم.
از همدیگر که گذشتیم چشمهایش را بست و نگاهش تعطیل شد. چشمها گاهی اوقات زیپ دهان هستند. وقتی زیپ دهان بسته می شود چشمها شروع به حرف زدن می کنند.امروز چشمهایم همه چشمها را می بیند جز خودش. اما دیروز فقط یک جفت چشم را می دید.
یکبار آنقدر در نگاهش عمیق شدم که به نفت رسیدم مرا با نفت دلش سیاه کرد از ترس سفید شدم بعد از این کشف دلم گفت چشم ها آدم فروشند . دلم گفت اصلا به چشم ها اعتماد نکن.
بابا طاهر چه زیبا گفت:ز دست دیده و دل هر دو فریاد که دیده هر چه بیند دل کند یاد .
فاصله آشنایی تا جدایی ما اندازه ی لبخند و سرور بود اما وقتی دلم آتش گرفت که هیچ روزنامه ای از سوختن باغچه بزرگ عاطفه چیزی ننوشت .
حال من بر اوج تپه ای ایستادم که هر دراز گوشی از آن عبور می کند و به دور دست ها می نگرم.
برگرفته از کتاب شوربای ایرانی.
در مورد سفر اول:
تو این سفر ۴ روزه به اکثر مصوبات استانی سرزدیم و از نزدیک اونا رو مشاهده کردیم. الان بخوام چیزی بگم باز برخی از دوستان می گن چرا فقط سیاهی ها رو می بینی.
به طور نمونه چند تا از مصوبات رو به شما عرض می کنم:
احداث کارخانه ۸۰۰ هزار تنی فولاد :وقتی به این طرح رسیدیم فکر کردم با کارخونه ی عظیمی مواجه خواهم بود که تا اخر عمر چنین چیزی رو مشاهد ه نمی کنم. زمین کاملا خاکی که فقط تیر آهن ها بالا رفته بود. مدیر پروزه گفت که این طرح ۸۶ درصد اجرایی شده. هنوز نه دیوار و نه سقف رو زده بودن نمی دونم چه جوری می گفت طرح این همه پیشرفت داشته.
افتتاح اولین پل پله برقی استان :
وقتی چنین متنی رو تو لیست برنامه می بینید چه چیزی به ذهنتون می رسه. به ذهن من که یه پلی رسید شبیه چیزایی که تو امریکا و اروپا می بینیم. ولی این پل هیچ فرقی با پل های برقی عابر هایی که هر روز تو تهران می بینیم فرق نداشت. مسوول طرح گفت تو سفر رییس جمهور به استان به دلیل اینکه در مقابل داشگاه شهر کرد برای عبور و مرور دانشجوها پل نبوده وتردد سخت بوده دستور به احداث این پل دادن. بیچاره عکاسا نیم ساعتی وایستادن تا نشون بدن ماشین ها با سرعت از این جا رد می شن سر همین دستور داده شده. از همه جالب تر این بود که اعتبار این طرح ۱۵۰ میلیون بوده و تو یک سال فقط ۹۰ در صد کار اجرایی شده. خودمونیم برای احداث یک پل عابر پیاده چقدر زمان نیازه؟
بازدید از سد چغاخور:
وقتی به این طرح رسیدئیم همهی بچه ها ترسیدن. اهالی محلی اومده بودن تا دماری از استاندار در بیارن. مردم ۱۰ روستا جمع شده بودن که شکایت خودشون رو به مشاوران رییس جمهور اعلام کنند. اونا مدعی بودن که استاندار آب رو یهو باز کرده که منجر شده زمین ها از بین برن.
در حین بازدید از یک طرح دیگه به شهرک فجر شهر لرگان. تو این شهر مردم عادی اومدن جلو تا مشکلات خودشون رو با ما در میون بزارن. یکی از دختراش که از همه سر زبون تر بود اومد گفت که تحصیل برای دخترا تو این منطقه تا راهنماییه و چون دبیرستان تو این منطقه وجود نداره خانواده ها از ادامه تحصیل جلوگیری می کنند. طرف از اونایی بود که عشق درس بود ولی بخاطر فرهنگ نادرست منطقه از تحصیل بازمونده بود.
سفر دوم به استان کردستان:
چهارشنبه هفته پیش به همراه تنی چند از خبرنگاران و مسوولان عالی قضایی به این استان سفر کردیم. اول اینو بگم واقعا از مردم کردستان خوشم اومد. مردم عالی و خوبی داره .
تو دو روزی که اون جا بودم خیلی خسته شدم . کار در حد ام پی ناین بود. به شدت فشرده. اولین شبی هم که اون جا بودیم بردنمون آبیدر. یه چیزی شبیه بام تهرون خودمون که خیلی قشنگ تر بود.
دوست دارم تابستون که شد حتما یه سر به کردستان بزنم. هم مردم خوبی داشت و هم وسایل خوبی برای خرید.
این هم چند تا عکس از سفر به استان چهارمحال بختیاری:
.jpg)
.jpg)
.jpg)
این عکس آخری عکس بام ایران یعنی سد کارونه. خیلی قشنگ بود. عکس سوم همون تجمع چغاخوره. دومین عکس مربوط به احداث کارخونه ۸۰۰ هزار تنی و اون اولی هم که افتتاح اولین پل پله برقی استان
برای رسیدن از نقطه A به نقطه نمی دانم کجا در تهران کافی است همت کرده و خود را به نزدیک ترین ایستگاه زیرزمینی برسانیم.
مقصد باقر شهر است و مبدا نزدیک ترین ایستگاه به محل دفتر.
به همراه دوستان به سمت ایستگاه مترو شهر ری حرکت می کنیم. در ایستگاه شهرری یکی از دوستان دانشجوی دانشگاه شهرری منتظر ایستاده تا راهنمای راهمان باشد.
اتوبوس های ریالی به باقرشهر هم رسیده ، 5 جوانک که از بخت بد راننده جیبهایشان مملو از تهیست از اتوبوس پیاده شده و این خود کفایت می کند که سهم خود از روزی راننده را به جیب خالی شان حواله کنند.
آموزشگاه صدوق یکی از معدود مراکز آموزشی باقر شهر در زیرزمینی محدود به اتاق هائی کمتر از انگشتان یک دست با مساحتی 6 متری آن پذیرای ما است.
فراهانی مدیر آموزشگاه با اشاره به اینکه بیش از 80 نفر از دانش آموزان این موسسه را ایتام تشکیل می دهند گفت: از مجموع 123 دانش آموز ، 80 نفر را ایتام تشکیل می دهند که از این میان 22 نفر بصورت رایگان ثبت نام شده و از مابقی دانش آموزان یتیم نیز حداکثر 5 هزار تومان اخذ شدهاست.
وی یکی از مشکلات این ناحیه را فقدان آب آشامیدنی سالم عنوان کرد و اظهار داشت: آب این منطقه به شدت شور بوده و با توجه به فصل گرما زمانیکه از یخ استفاده می شود ، نمک یخ در آب حل شده و باعث تشنگی مداوم افراد می شود.
رییس آموزشگاه صدوق با انتقاد از عملکرد برخی مدیران آموزش پرورش باقرشهر می گوید: برای دریافت وام به آموزش پرورش مراجعه کرده ام که در پاسخ به این درخواست یکی از مسئولان ذی ربط اعلام کرد، در صورتی وام 15 میلیونی پرداخت می شود که 5 میلیون تومان از وام به وی تعلق گیرد.
قلعه شیخ مقصد بعدی ما است . تکه ای چسبیده به تهران.در و دیوار روستا خود زبانی است گویا .با کمی تمرکز می شنویم که به ما می گوید ما همین جا هستیم کنار گوشتان با گوشه چشمتان نگاهی به ما کنید.
در حین گذشتن از کوچه های فقر زده ، تصویر و جمله ای توجه مان را به خود جلب می کند ، تصویر فردی تنومند و مقتدر و در کنار آن نوشتهای " احمدی نژاد = مبارزه با فساد" و در آن طرف تر تصویر زنده کودکانی را می بینیم که بی توجه به هر آنچه که که باید کودکیشان را در برگیرد ، تن نیم عریان خود را به کانال آب سپرده اند. اینان کودکی اشان را ناخواسته در کانال های آب جستجو می کنند.
آن طرف تر روستای "قلعه نو چمن" است ، روستایی که بوی فاضلابش ترشحات اسیدی معده را سرعت می دهد. اهالی این روستا با این تصور که اعضای حاضر از مسئولانند و برای بازدید به این روستا آمده اند به جلو آمده و شروع به گفت و گو می کنند.
زنی از اهالی روستا به وضعییت نامطلوب روستا اشاره کرده و می گوید: زمانیکه احمدی نژاد برای ریاست جمهوری تبلیغ می کرد یکی از شعارهایش این بود که به تمامی روستائیان خدمات رفاهی ارائه خواهد کرد ، آیا روستای قلعه نوچمن جزء آن روستا ها بشمار نمی آید؟
فردی در این میان با صدای بلند فریاد می زند " اگر رئیس جمهور را می بینید به آن بگوئید که آقای احمدی نژاد مدیونی به روستای قلعه نوچمن سرنزنی"
یکی از ساکنان این روستا می گوید: این روستای 30 ساله ، هنوز نانوایی ندارد و برای تهیه نان 50 تومانی باید به بقالی روستا 100 تومان پرداخت کنیم.
اهالی این روستا به مانند اهالی باقر شهر از مشکل آب آشامیدنی به ستوه آمده اند ،شهروندی می گوید: در هفته یک تانکر آب به روستا می آید که هر دبه ی آب 20 لیتری را به مبلغ 75 تومان به فروش می رساند که به سالم بودن آن نیز مشکوک هستیم.
وی با بیان اینکه این روستا فاقد خدمات بهداشتی است می گوید: برای مراجعه به دکتر باید به باقر شهر مراجعه کنیم و اخیرا فرزند یک یاز اهالی به دلیل دست زدن به خاکی که در آن سگ ولگردی ادرار کرده بیماری پوستی گرفته است.
اهالی به عدم امکانات تفریحی ، بهداشتی و آموزشی اعتراض داشته و گفتند: این روستا مدرسه راهنمایی و دبیرستان نداشته و برای رفت و آمد فرزندانمان به مدرسه باید ماهی 8 هزار تومان پول سرویس درنظر بگیریم این در حالی است که اغلب ساکنان این روستا کشاورزند.
فردی در این جمع گفت: به خدا اوضاع و احوال سالمندان و معلولان کهریزک از ما بهتر است ، ما نفرین شده ها که به این منطقه تبعید شده ایم جرممان فقر است و به دلیل پرداخت نکردن اجاره بها به این منطقه مهاجرت کرده ایم.
خورشید در حال غروب است ، هر لحظه بر تعداد سگ های ولگرد در این روستا افزود می شود، اهالی روستا با هزار امید اعضا را بدرقه می کنند .
این داستان ادامه دارد... .

