یه توضیحی باید بدم و اون اینه که پست قبلی رو از یه کتاب نوشته بودم. نه عاشق شدم که بالای اون تپه برم و نه تو این چند وقته فوتبال بازی کنم چی برسه با کفش پاشنه بلند.
یه مطلبی بود در مورد اعتماد به خدا . در مورد من خیلی تاثیر داشته واقعا کمکم کرده گفتم بزارم تا دوستان هم از اون استفاده کن:
مردخیلی میترسد هر چه فریاد میزند کسی صدای او را نمی شنود نمیداند چه کند. هوا تاریک شده بود و هیچ جا دیده نمیشد فقط صدای زوزه باد شنیده میشد.هواهمچنان سردتر میشد.
یادش افتاد خدایی دارد.شروع میکند به حرف زدن باخدا.
خدایا منو نجات بده .قول میدم هرچی بگی گوش کنم دیگه گناه نمیکنم توبه میکنم...
خدا هم گفت باشه من تو رو نجات میدم و تو هم باید بنده خوبی باشی.حالا کاری که میگم بکن و طنابت بالای سرت راپاره کن.
مردتعجب کرد و گفت پاره کنم؟ اگه پاره کنم که میخورم زمین و کشته میشم.من از تو کمک خواستم.
خداهم گفت تنها راه برای نجات تو همین است.اگر میخواهی زنده بمانی این کار را بکن.من میروم و اگر تصمیمت را گرفتی من را خبرکن.
مرد ماند و تصمیم برای نجات خودش.فکر کرد اگر طناب را پاره کنم کشته میشوم و اگر پاره نکنم ازسرما میمیرم...
هفته بعد روزنامه ها تیتر زدند:
کوهنوردی به علت سرمای شدید درارتفاع یک متری اززمین جان باخت
آنکه سکوتش معماست فیلسوف است آنکه حرف هایش معماست دیوانه است و اما آنکه حرف و سکوتش معماست عاشق است.
وقتی پای سرنوشت به میان می آید دست ما کوتاه می شود و پای دیوارسرنوشت هر فرد ، گیاه پیچکی به دور قلب می پیچد.
دوست ندارم کسی برای سرنوشتم گریه کند ، حتی وقتی که از بی کسی آتش گرفته باشد.
چه قانون زیبایی است قانون کولی ها: غریبه وقتی سلام کرد آشنا می شود. درک بسیاری از ما از مفهوم آشنایی نا آشنایی محض است.
آشنایی همیشه اغاز نیست ، گاهی پایان است وقتی با مرگ آشنا می شوی به پایان زندگی خاکی می رسی.
تنها دوست آدم در شلوغی ، سایه خود آدم است که چه سیر باشی چه گرسنه همپای تو می آید.
وای از وقتی که با این آدم ها آشنا می شوی . تا یک هفته عطسه می کنی و تب داری و در اقیانوس جمعیت هیچگاه نمی فهمی که ادمها پیش تو می آیند که از حالت سراغ گیرند یا اینکه حالت را بگیرند.
روی یک دیوار آجری که پایان نامه کوچه گردان و باسوادان بی کلاس است یک نفر بی اجازه نوشته بود " عشق تپه ای است که هر دراز گوشی از آن بالا می رود " گاهی برقراری رابطه به سختی و مضحکی بازی فوتبال با کفش پاشنه بلندی است که من بازی کردم .
وقتی کسی را دوست داری به رویش پنجره می گشایی و زمانی که می خواهی ارتباط برقرار کنی حنجره را با واژه سلام به لرزه وامی داری.وقتی که پنجره آغوشش را باز می کند هوا پر از عاطفه و نسیم سر بر شانه اش می گذارد اما حنجره فقط نسیم گرمای سینه را می شناسد و سکوت آدم با بستن حنجره ممکن می شود و سکوت خانه با پنجره.
نمی دانم ابتدا سرم به سنگ خورد یا اینکه سنگی به سرم خورد. اما هرچه بود دردناک بود و از این اتفاق قلبم به قدری سرد شد که اشکم قندیل بست.
بقدری از او دلشکسته شدم که نقش تمبرعشق او را باطل کردم.
از همدیگر که گذشتیم چشمهایش را بست و نگاهش تعطیل شد. چشمها گاهی اوقات زیپ دهان هستند. وقتی زیپ دهان بسته می شود چشمها شروع به حرف زدن می کنند.امروز چشمهایم همه چشمها را می بیند جز خودش. اما دیروز فقط یک جفت چشم را می دید.
یکبار آنقدر در نگاهش عمیق شدم که به نفت رسیدم مرا با نفت دلش سیاه کرد از ترس سفید شدم بعد از این کشف دلم گفت چشم ها آدم فروشند . دلم گفت اصلا به چشم ها اعتماد نکن.
بابا طاهر چه زیبا گفت:ز دست دیده و دل هر دو فریاد که دیده هر چه بیند دل کند یاد .
فاصله آشنایی تا جدایی ما اندازه ی لبخند و سرور بود اما وقتی دلم آتش گرفت که هیچ روزنامه ای از سوختن باغچه بزرگ عاطفه چیزی ننوشت .
حال من بر اوج تپه ای ایستادم که هر دراز گوشی از آن عبور می کند و به دور دست ها می نگرم.
برگرفته از کتاب شوربای ایرانی.
در مورد سفر اول:
تو این سفر ۴ روزه به اکثر مصوبات استانی سرزدیم و از نزدیک اونا رو مشاهده کردیم. الان بخوام چیزی بگم باز برخی از دوستان می گن چرا فقط سیاهی ها رو می بینی.
به طور نمونه چند تا از مصوبات رو به شما عرض می کنم:
احداث کارخانه ۸۰۰ هزار تنی فولاد :وقتی به این طرح رسیدیم فکر کردم با کارخونه ی عظیمی مواجه خواهم بود که تا اخر عمر چنین چیزی رو مشاهد ه نمی کنم. زمین کاملا خاکی که فقط تیر آهن ها بالا رفته بود. مدیر پروزه گفت که این طرح ۸۶ درصد اجرایی شده. هنوز نه دیوار و نه سقف رو زده بودن نمی دونم چه جوری می گفت طرح این همه پیشرفت داشته.
افتتاح اولین پل پله برقی استان :
وقتی چنین متنی رو تو لیست برنامه می بینید چه چیزی به ذهنتون می رسه. به ذهن من که یه پلی رسید شبیه چیزایی که تو امریکا و اروپا می بینیم. ولی این پل هیچ فرقی با پل های برقی عابر هایی که هر روز تو تهران می بینیم فرق نداشت. مسوول طرح گفت تو سفر رییس جمهور به استان به دلیل اینکه در مقابل داشگاه شهر کرد برای عبور و مرور دانشجوها پل نبوده وتردد سخت بوده دستور به احداث این پل دادن. بیچاره عکاسا نیم ساعتی وایستادن تا نشون بدن ماشین ها با سرعت از این جا رد می شن سر همین دستور داده شده. از همه جالب تر این بود که اعتبار این طرح ۱۵۰ میلیون بوده و تو یک سال فقط ۹۰ در صد کار اجرایی شده. خودمونیم برای احداث یک پل عابر پیاده چقدر زمان نیازه؟
بازدید از سد چغاخور:
وقتی به این طرح رسیدئیم همهی بچه ها ترسیدن. اهالی محلی اومده بودن تا دماری از استاندار در بیارن. مردم ۱۰ روستا جمع شده بودن که شکایت خودشون رو به مشاوران رییس جمهور اعلام کنند. اونا مدعی بودن که استاندار آب رو یهو باز کرده که منجر شده زمین ها از بین برن.
در حین بازدید از یک طرح دیگه به شهرک فجر شهر لرگان. تو این شهر مردم عادی اومدن جلو تا مشکلات خودشون رو با ما در میون بزارن. یکی از دختراش که از همه سر زبون تر بود اومد گفت که تحصیل برای دخترا تو این منطقه تا راهنماییه و چون دبیرستان تو این منطقه وجود نداره خانواده ها از ادامه تحصیل جلوگیری می کنند. طرف از اونایی بود که عشق درس بود ولی بخاطر فرهنگ نادرست منطقه از تحصیل بازمونده بود.
سفر دوم به استان کردستان:
چهارشنبه هفته پیش به همراه تنی چند از خبرنگاران و مسوولان عالی قضایی به این استان سفر کردیم. اول اینو بگم واقعا از مردم کردستان خوشم اومد. مردم عالی و خوبی داره .
تو دو روزی که اون جا بودم خیلی خسته شدم . کار در حد ام پی ناین بود. به شدت فشرده. اولین شبی هم که اون جا بودیم بردنمون آبیدر. یه چیزی شبیه بام تهرون خودمون که خیلی قشنگ تر بود.
دوست دارم تابستون که شد حتما یه سر به کردستان بزنم. هم مردم خوبی داشت و هم وسایل خوبی برای خرید.
این هم چند تا عکس از سفر به استان چهارمحال بختیاری:
.jpg)
.jpg)
.jpg)
این عکس آخری عکس بام ایران یعنی سد کارونه. خیلی قشنگ بود. عکس سوم همون تجمع چغاخوره. دومین عکس مربوط به احداث کارخونه ۸۰۰ هزار تنی و اون اولی هم که افتتاح اولین پل پله برقی استان
برای رسیدن از نقطه A به نقطه نمی دانم کجا در تهران کافی است همت کرده و خود را به نزدیک ترین ایستگاه زیرزمینی برسانیم.
مقصد باقر شهر است و مبدا نزدیک ترین ایستگاه به محل دفتر.
به همراه دوستان به سمت ایستگاه مترو شهر ری حرکت می کنیم. در ایستگاه شهرری یکی از دوستان دانشجوی دانشگاه شهرری منتظر ایستاده تا راهنمای راهمان باشد.
اتوبوس های ریالی به باقرشهر هم رسیده ، 5 جوانک که از بخت بد راننده جیبهایشان مملو از تهیست از اتوبوس پیاده شده و این خود کفایت می کند که سهم خود از روزی راننده را به جیب خالی شان حواله کنند.
آموزشگاه صدوق یکی از معدود مراکز آموزشی باقر شهر در زیرزمینی محدود به اتاق هائی کمتر از انگشتان یک دست با مساحتی 6 متری آن پذیرای ما است.
فراهانی مدیر آموزشگاه با اشاره به اینکه بیش از 80 نفر از دانش آموزان این موسسه را ایتام تشکیل می دهند گفت: از مجموع 123 دانش آموز ، 80 نفر را ایتام تشکیل می دهند که از این میان 22 نفر بصورت رایگان ثبت نام شده و از مابقی دانش آموزان یتیم نیز حداکثر 5 هزار تومان اخذ شدهاست.
وی یکی از مشکلات این ناحیه را فقدان آب آشامیدنی سالم عنوان کرد و اظهار داشت: آب این منطقه به شدت شور بوده و با توجه به فصل گرما زمانیکه از یخ استفاده می شود ، نمک یخ در آب حل شده و باعث تشنگی مداوم افراد می شود.
رییس آموزشگاه صدوق با انتقاد از عملکرد برخی مدیران آموزش پرورش باقرشهر می گوید: برای دریافت وام به آموزش پرورش مراجعه کرده ام که در پاسخ به این درخواست یکی از مسئولان ذی ربط اعلام کرد، در صورتی وام 15 میلیونی پرداخت می شود که 5 میلیون تومان از وام به وی تعلق گیرد.
قلعه شیخ مقصد بعدی ما است . تکه ای چسبیده به تهران.در و دیوار روستا خود زبانی است گویا .با کمی تمرکز می شنویم که به ما می گوید ما همین جا هستیم کنار گوشتان با گوشه چشمتان نگاهی به ما کنید.
در حین گذشتن از کوچه های فقر زده ، تصویر و جمله ای توجه مان را به خود جلب می کند ، تصویر فردی تنومند و مقتدر و در کنار آن نوشتهای " احمدی نژاد = مبارزه با فساد" و در آن طرف تر تصویر زنده کودکانی را می بینیم که بی توجه به هر آنچه که که باید کودکیشان را در برگیرد ، تن نیم عریان خود را به کانال آب سپرده اند. اینان کودکی اشان را ناخواسته در کانال های آب جستجو می کنند.
آن طرف تر روستای "قلعه نو چمن" است ، روستایی که بوی فاضلابش ترشحات اسیدی معده را سرعت می دهد. اهالی این روستا با این تصور که اعضای حاضر از مسئولانند و برای بازدید به این روستا آمده اند به جلو آمده و شروع به گفت و گو می کنند.
زنی از اهالی روستا به وضعییت نامطلوب روستا اشاره کرده و می گوید: زمانیکه احمدی نژاد برای ریاست جمهوری تبلیغ می کرد یکی از شعارهایش این بود که به تمامی روستائیان خدمات رفاهی ارائه خواهد کرد ، آیا روستای قلعه نوچمن جزء آن روستا ها بشمار نمی آید؟
فردی در این میان با صدای بلند فریاد می زند " اگر رئیس جمهور را می بینید به آن بگوئید که آقای احمدی نژاد مدیونی به روستای قلعه نوچمن سرنزنی"
یکی از ساکنان این روستا می گوید: این روستای 30 ساله ، هنوز نانوایی ندارد و برای تهیه نان 50 تومانی باید به بقالی روستا 100 تومان پرداخت کنیم.
اهالی این روستا به مانند اهالی باقر شهر از مشکل آب آشامیدنی به ستوه آمده اند ،شهروندی می گوید: در هفته یک تانکر آب به روستا می آید که هر دبه ی آب 20 لیتری را به مبلغ 75 تومان به فروش می رساند که به سالم بودن آن نیز مشکوک هستیم.
وی با بیان اینکه این روستا فاقد خدمات بهداشتی است می گوید: برای مراجعه به دکتر باید به باقر شهر مراجعه کنیم و اخیرا فرزند یک یاز اهالی به دلیل دست زدن به خاکی که در آن سگ ولگردی ادرار کرده بیماری پوستی گرفته است.
اهالی به عدم امکانات تفریحی ، بهداشتی و آموزشی اعتراض داشته و گفتند: این روستا مدرسه راهنمایی و دبیرستان نداشته و برای رفت و آمد فرزندانمان به مدرسه باید ماهی 8 هزار تومان پول سرویس درنظر بگیریم این در حالی است که اغلب ساکنان این روستا کشاورزند.
فردی در این جمع گفت: به خدا اوضاع و احوال سالمندان و معلولان کهریزک از ما بهتر است ، ما نفرین شده ها که به این منطقه تبعید شده ایم جرممان فقر است و به دلیل پرداخت نکردن اجاره بها به این منطقه مهاجرت کرده ایم.
خورشید در حال غروب است ، هر لحظه بر تعداد سگ های ولگرد در این روستا افزود می شود، اهالی روستا با هزار امید اعضا را بدرقه می کنند .
این داستان ادامه دارد... .
خسته ام ، خسته شدم ، کار خسته کننده شده ، ازت خسته شدم .این ها کلماتیه که تو این چند وقت تو جسم و روح من رسوخ کرده. انقدر خسته و بی حال بودم که تو این چند وقت اصلا حال سر زدن به وبلاگ خودمو نداشتم .
دیگه از همه چیز خسته شدم. حال هیچ کار ی نیس. می رم دانشگاه ولی حس سر کلاس حاضر شدن رو ندارم.
می دونی از چی خسته شدم . از این همه بازی افراد برای هم. یکی از دوستام می گفت دیگه سینما حال نمی ده اگه من می رفتم بهتر بازی می کردم. بهش گفتم راس می گی . آخه همش نیس که ما برای هم در حال فیلم بازی کردن هستیم سر همین هنر پیشه ای که فیلم بازی می کنه بازیش به دل ما نمی شینه.
از این خسته شدم تا تو اتوبوس می شینم یه ترافیک کوچیک شروع می شه ، بحث های سیاسی تو اتوبوس شروع می شه. " آقا تقصیر این شهردار با این خیابون درس کردنش.نه آقا اون هیچ کارس همش تقصیر راهنمایی رانندگیه که به همه داره گواهینامه می ده. چی می گی آقا همش تقصیر گرونیه. مردم تو فشارن. " آخه یکی بیاد به من بگه اینا به هم چه ربطی داره.
تو خیابون تو حال خودتی ، داری اند حالو برای خودت می کنی سرتو می یاری بالا یهو می بینی دم مترو یکی تشنج کرده وبه جای کمک بهش همه فقط دارن نگاش می کنن می ری جلو کمکش کنی بقیه فرار می کنن.
می ری تو پارک می بینی یه دختر فراری یه ژیلت دستش گرفته و داره صورتشو صاف و صوف می کنه و یه رفتگر بهش گیر سه پیچ می ده. طرف می خواد شب یه سر پناه داشته باشه با رفتگره رفیق می شه.
داری خیابونو متر می کنی جلوت یه دختر پسر می بینی که تیپ ظاهریشون یه خرده ناجوره ، دقت بهشون که می کنی دست جفتشون یه سرنگ خونی می بینی.
می ری برنامه رییس قوه قضاییه از فساد اقتصادی و سیستم معیوب بانک حرف می زنه. ببینید چقدر سیستم بانکی ما فلجه که دو تا پسر 22 ساله با شناسنامه های جعلی هزار تا دسته چک گرفتن. هیچکس هم عین خیالش نیس.
می ان ظبط و سیستم ماشیینو می برن به کلانتری که شکایت می کنی می گه حقتونه از شکم سیریتون تا صبح به ماشین سر نمی زنید.
بلا نسبت اون حیوون گوش مخملی کار کردی ، تو انتخابات دور اول سگدو زدی . روز 29 اسفند و 1و 2 و3 و 7و8 فروردین سر کار شیفت حاضر می شی بعد می آن برات منت هم می زارن که تشویقی داریم بهت می دیم بعد تو پاکت حقوق فروردین ماه رو 52 هزار تومن می دن.
بازم بگم چرا خسته شدم....
دلم می خواد چند وقت برم برای خودم حال کنم مثل اینجا ها:

روز چهارشنبه افتتاحیه دومین همایش اخلاق پزشکی بود که مراسم افتتاحیه اون به عهده ی رییس قوه قضاییه ( یعنی حوزه کاریم) و وزیر بهداشت درمان و اموزش پزشکی یعنی دکتر لنکرانی.
وقتی که مراسم افتتاحیه تموم شد دوستان خبرنگار رو حول ور می داره که هر چه زودتر خبر رییس قوه و وزیر رو بخونن. تو همین حین ها بود که یه آن دیدم وزیر داره با بعضی از پزشکا خوش و بش می کنه . یاد یه سوژه حقوقی پزشکی افتادم که باید دنبالش می کردم. سر همین رفتم جلو درمورد اون موضوع باهاش مصاحبه کوتاهی گرفتم و در همین حین وزیر گرانقدر یکی از دوستان قدیم رو مشاهده می کنه و من فراموش می شم. صبر می کنم که کارش تموم شه ادامه سوالاتمو ازش می پرسم که می گه برو نیم ساعت دیگه بیا.
از اون طرف هم چون خبر رییس قوه مونده بود منم ولش کردم و رفتم دنبال کار خودم.
خبر رییس و وزیر رو خوندم داشتم وسایلامو جمع می کردم که دیدم وزیر تازه می خواد بره. زنگ زدم دبیر اجتماعی که فلانی وزیر این جاس و من راحت می تونم باهاش اختصاصی بگیرم . تو که دبیر اون سرویس هستی از وزیر سوال خاصی داری که اونم در جواب یه سوژه رو برام تعریف کرد .
رفتم پیشش تا اومدم سوال کنم از گیت رد شد من هم دنبالش تا اومد ماشینشو سوار شه بعضی از پزشکا دورش کردن و شروع کردن از مشکلات جامعه پزشکی گفتن.همش می اومدم سوال بپرسم یکی از این دکترا یه چیز می گفت و حواس وزیر رو پرت می کرد. اخر سر عصبانی شدم و گفتم دکتر نیم ساعت پیش گفتی برو بعدا بیا . حالا اومدم نمی خوای جوابمو بدی که ازم سوالمو پرسید و گفت این وقت بره. بیا دفترم تا باهات صحبت کنم. بهش گفتم وزیر جان همین جا مصاحبه نمی دی حالا چه جوری بیام دفترت. ادم عاقل که نقد رو ول نمی کنه به نسیه بچسبه.
بهم گفت برو تو ماشین بشین . یه آن خشکم زد . چی برم تو ماشین بشینم گفت : اره مگه اشکال داره من هم جا خوردم گفتم نه.
خیلی جالب بود رانندش جلو بادیگاردش هم جلو و من وزیر صندلی عقب ماشین. اولش منگ بودم باورم نمی شد .چون اصولا کسی رو نمی زارن سوار ماشین شه. تا دلتو بخواد از مشکلات پزشکی براش گفتم. سفره دلم رو براش باز کردم. از اون اتفاقاتی که برای دائئم تو موقع بستری کردنش افتاده بود و بیمارستان ها قبولش نمی کردن و ... .
بعدش رفتم سراغ سوالاتم . ( اون برنامه تو سالن همایش صدا و سیما برگزار می شد ) تو ماشین در حال صحبت کردن بودیم که یه آن به صفحه ی ام پی تری که نگا کردم دیدم باهاش 20 دیقه مصاحبه گرفتم. همون موقع ها مصاحبه تموم شد و من وسط اتوبان پیاده شدم .
از ماشین که پیاده شدم دست تو جیبم کردم به قول شاعر از تهی سرشار . هیچی نبود . مونده بودم چی کار کنم حداقل تا سالن همایش که می خواستم برگردم باید دو تا کورس ماشین سوار می شدم .رفتم دست به دامن باجه های بلیط فروشی. دیالوگ ها رو داشته باشید :
سلام آقا وقت خوش .
- سلام جوون چند تا بلیط می خوای.
راستش بلیط نمی خوام من گمشدم .
- چی گمشدی؟ بچه کجایی . قیافت نمی خوره شهرستانی باشی .
من نگفتم که شهرستانیم فقط گفتم گمشدم . الان هم دارم جیبمو نگا می کنم می بینم هیچی نیس. باور کن گدا نیستم.
- معلومه از قیافت . حالا کجا می خوای بری .
سالن همایش صدا و سیما . همه ی وسایلامو اون جا جا گذاشتم.
- بیا این پول رو بگیر فقط دعام کن.
واقعا دستش درد نکنه. حال مشتی به ما داد .
نکته : همیشه بابام می گه یه پول بزار تو جیبت ولی هیچ وقت بهش دست نزن تا موقعی که بد گیر افتادی. اون موقع خرجش کن. من همیشه تا پول می ذاشتم تو جیبم خرجش می کردم چون فک می کردم اون موقع پیش اومده.
یکی از بچه ها یه داستان برام ایمیل کرده بود جالب بود گفتم بزارم تا شما هم استفاده کنید.
يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت : عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلشو جواب نميده . هرچی SMS هم براش ميزنم باز جواب نمیده online هم نشده . چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم . قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکی .
مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوری لهت کنه .
شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم . فقط خواستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .
مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان. می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .
شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد . يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و می خوام .
شنل قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج ميشه . بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه .
شنل قرمزی: حنا کجا ميری ؟؟؟
حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن .
شنل قرمزی: ای نا کس حالا تنها میپری ديگه !!
حنا : تو پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در آوردی .
بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .
شنل قرمزی: حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟
حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
شنل قرمزی: برو دختره ...........................................
(به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود)
شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه ميده .
پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!
ماشينا جلوش نگه ميداشتن اما به توافق نمی رسيدن و می رفتن . ميره جلو سوارش ميکنه .
شنل قرمزی : تو که ...
***** ادامش رو گم کردم . ولی داستان به این نحو بوده نل می گه از وقتی که بابام رفت ناماداری اورد اون منو از خونه بیرون انداخته و من برای امرار معاش مجبور به خود فروشی شدم .
اگه اشتباه نکنم ادامه داستان می ره به این سمت که امروزه همه کارتون ها دیجیمونی و فضایی شدن.
سید حسین موسویان دوشنبه 10 اردیبهشت سال گذشته بازداشت و خبربازداشت وی 48 ساعت بعد روی تلکس خبرگزاری های داخلی و خارجی انتشار یافت.
اولین خبربازداشت موسویان از طریق روزنامه اعتماد و در ستون پیدا و پنهان به چاپ رسید و در آن اتهام عضو ارشد تیم مذاکره کننده مشخص نشده بود.
نخستین اتهامی که از سوی برخی محافل غیررسمی به موسویان نسبت داده شد، ارتباط با عوامل خارجی و تبادل اطلاعات با آنها بود.
روزجمعه چهارم اردیبهشت ماه سال گذشته یکی از خبرگزاری های داخلی به نقل از یک منبع موثق اتهام موسویان را جاسوسی در مورد مسایل هسته ای عنوان کرد.
دادستان پایتخت خبر دستگیری موسویان را روز شنبه 15 اردیبهشت تایید کرد. وی از اظهارنظر در مورد اتهامات موسویان امتناع و آن را به انجام تحقیقات نهایی و صدور رای قطعی موکول کرد.
روز یکشنبه 16 اردیبهشت وزیراطلاعات بنا به درخواست کمیسیون امنیت ملی مجلس برای توضیح درخصوص پرونده موسویان درمجلس حاضر شد که پس از آن کاظم جلالی سخنگوی کمیسیون امنیت ملی مجلس در جمع خبرنگاران گفت: در جلسه امروز این کمیسیون بحث مفصلی در باره دستگیری موسویان انجام شد و اعضای کمیسیون نقطه نظرات خود را مطرح کردند و با توجه به اینکه باید اطلاعات شفاف تر و دقیق تر در اختیار کمیسیون قرار گیرد از وزیر اطلاعات خواسته شد تا برای ادای توضیحات در جلسه روز سه شنبه کمیسیون حضوریابد.
از روز هشتم بازداشت عضو ارشد تیم مذاکره کننده اخبار ضد و نقیضی در مورد آزادی و یا ادامه بازداشت آن اعلام شد تا اینکه سخنگوی قوه قضاییه خبر آزادی وی را روز چهارشنبه 19 اردیبهشت داد و موسویان در آن روز با تودیع وثیقه 200 میلیون تومانی آزاد شد.
پرونده روال قانونی خود را طی می کرد تا در روز سه شنبه ششم آذر ماه سخنگوی قوه قضاییه در نشست مطبوعاتی خود از بی گناهی موسویان در اتهام جاسوسی و نگهداری اسناد محرمانه خبر داد ولی در مورد اتهام تبلیغ علیه نظام از سوی قاضی گناهکار شناخته شده است.
پس از اعلام نظر قاضی رسیدگی کننده به پرونده موسویان از سوی سخنگوی دستگاه قضایی، موتضوی دادستان پایتخت قرار منع تعقیب را نقض و تحقیقات انجام گرفته در باره اتهام موسویان را از سوی بازپرس پرونده کافی ندانست و ضمن مخالفت با صدور قرار منع تعقیب، درخواست پیگیری و تحقیقات بیشتر در این پرونده را کرد.
فردای آن روز در حاشیه جلسه هیات دولت، خبرنگاران از وزیر اطلاعات درمورد اظهارات سخنگوی قوه قضاییه پیرامون بی گناهی موسویان از اتهام جاسوسی سوال کردند که وی در پاسخ گفت: وزارت اطلاعات نظرات خود را در مورد پرونده موسویان در قالب اعتراض به قوه قضاییه ارایه خواهد کرد.
محسنی اژه ای اعلام کرد: وزارت اطلاعات بر اساس وظیفه ذاتی و ماموریتی خود موظف است همه اقدامات علیه امنیت کشور و آنچه مربوط به توطئه ها و افراد جاسوس است را شناسایی و مقابله کرده و متخلفین را به دستگاه قضایی معرفی کند.
وی درخصوص پرونده حسین موسویان گفت: وزارت اطلاعات کاردقیق و کارشناسی و تخصصی انجام داد و خلاف وی برای وزارت اطلاعات احراز شد.
وزیراطلاعات اعلام کرد که مدارک پرونده موسویان را در اختیار مردم قرار خواهیم داد.
رییس مجلس نیز در اظهارنظری اعلام کرد که فصل الخطاب پرونده موسویان قوه قضاییه است و اگر آنگونه که اعلام شده است، ثابت شود اتهامات مطرح شده علیه وی صحت نداشته، باید خوشحال شویم.
علیرضا جمشیدی سخنگوی دستگاه قضایی در نشست خبری بعدی خود درمورد نحوه برگزاری جلسه دادگاه موسویان، برگزاری علنی یا غیرعلنی دادگاه را بستگی به نظر قاضی پرونده دانست و گفت: در این زمینه نه من و نه سخنگوی دولت نمی توانیم در مورد علنی یا غیرعلنی بودن جلسه دادگاه تعیین تکلیف کنیم.
یک ماه پس از اینکه وزیر اطلاعات اعلام کرد که اعتراض خود را درخصوص پرونده موسویان به دستگاه قضایی اعلام می کنیم در جمع خبرنگاران اظهارکرد، پرونده موسویان را دیگر دنبال نکرده و علت این کار را اعتراض خود دادستان تهران به نظر قاضی عنوان کرد.
بر اساس اظهارات وکیل موسویان، برگه احضاریه موسویان در پایان وقت اداری آخرین روز کاری سال گذشته به وی ابلاغ شد که در آن زمان دادگاه در 10فروردین تعیین گردیده بود و وکلای پرونده در تاریخ هفت فروردین از قاضی پرونده تعویق در برگزاری دادگاه را کردند که این مسئله مورد موافقت قاضی قرار نگرفت.
بالاخره این پرونده جنجالی پس از نزدیک به یکسال بررسی و واکنشهای داخلی و بازتابهای خارجی در 19فرودین ماه جاری به پایان رسید و رییس شعبه 15دادگاه انقلاب با صدور حکمی سید حسین موسویان
عضو ارشد تیم مذاکره کننده سابق هسته ای را به دو سال حبس تعلیقی و پنج سال محرومیت از خدمات دیپلماتیک محکوم کرد.
همچنین دادسرا برای موسویان در مورد اتهام جاسوسی قرار منع تعقیب صادر کرد.
در عین حال وزیر اطلاعات سه شنبه شب در حاشیه جشن ملی فناوری هسته ای درجمع خبرنگاران در پاسخ به این سوال که آیا نظر وزارت اطلاعات در زمینه حکم موسویان تامین شده است؟ گفت: نیازی به تامین نظر وزارت اطلاعات نیست و آنچه دادگاه اعلام کرده مبنا و فصل الخطاب است.
به عنوان یک ایرانی خیلی خوشحالم که اون از اتهام جاسوسی تبرئه شد. واقعا من نمی دونم چرا بعضی افراد از اینکه اون از این اتهام تبرئه شد ناراحتن.

برای نوشتن ایم مطلب در حدود چهل تا خبر خوندم.
نتیجه تحقیمو تو یکی دو پست دیگه به اطلاع شما دوستان خوبم می رسونم.
امروز داشتم وبلاگ ها رو چک می کردم دیدم یکی در مورد محبوب ترین فرد من مطلبی نوشته. من به این فرد ارادت خاصی دارم. از دیدگاه من فردی با وجود باهوش خلاق و دارنده ی همه صفت های خوب. اون آدلف هیتلر.
این پست درمورد زندگی نامه هیتلر هست: های هیتلر
آدلف هیتلر در ۲۰ اوریل ۱۸۸۹ در شهر برانوم در مرز اتریش و آلمان متولد شد. پدرش کارمند جز گمرک بود . او در کودکی وقتی به مدرسه می رفت تحت تاثیر سخنان معلم تاریخ خود قرار گرفت که درباره عظمت آلمان سخن می گفت. از این رهگذر هیتلر جوانی ملی گرا گردید. او در جوانی پوستر های تبلیغاتی نقاشی می کرد و چون در کنکور دانشکده هنر های زیبا مردود شده بود به این فکر افتاد تا پلکان ترقی را از راه دیگری طی کند
مدتی بیکار در خیابان های وین اتریش می گشتتا کسی به وی کار دهد. هنگام وقوع جنگ جهانی اول خود را به سربازخانه معرفی کرد و پس از تعلیمات مقدماتی به جبهه اعزام شد و به دلیل ابراز شایستگی مدال صلیب آهن گرفت. در اواخر جنگ به علت استعمال گاز جنگی دچار کوری موقت شد و به بیمارستان نظامی برلین منتقل گردید و چون در بیمارستان شنید که آلمان شکست خورده است گریست .وی خیانت کاران و یهودیان را عامل شکست آلمان در جنگ می دانست.
هیتلر بعد از جنگ جهانی اول به مونیخ رفت و در کافه ای با مارشال لوندروف از سرداران جنگ و دکتر ژورف گویلز آشنا گردید.او سپس به عضویت حزب ناسیونال سوسیالیست در آمد .
هیتلر در سخنرانی های خود می گفت منظور او از سوسیالیسم دنباله روی کمونیست نیست. او یک بار به علت شورش در سال ۱۹۲۳ در مونیخ به زندان افتاد و در آن مدت به نوشتن کتاب نبرد من پرداخت که حاوی نظریاتش در مورد نازیسم و برتری آلمان بود.
او به زودی از زندان آزاد شد و به مبارزه در راه کسب و قدرت ادامه داد. کسانی چون دکتر شاخت و کروپ صاحب بزرگترین کمپانی فولاد سازی آلمان به او کمک کردند تا در انتخابات ۱۹۳۳ به پیروزی رسید.
هیتلر چون بر این نیت بود که آلمان را آماده ی جنگ نماید به کمک دکتر شاخت اقتصاد آلمان را احیا و تورم را از میان برد و در ۱۹۳۴ جنگ مهیبی را آغاز کرد که ۶ سال به طول انجامید.
سر انجام هیتلر با محاصره ی برلین توسط ارتش سرخ و پیش روی نیروهای انگلیستان و فرانسه و آمریکا در جبهه غرب در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ خودکشی کرد.
از مشخص ترین صفاتی که هیتلر به آن معتقد بود وفاداری بود که چه درراه وطن و چه در سخنانش به ان پایبند بود.
من این مطلب رو از وبلاگ خبرگزاری دانشجویی برداشتم.
شاید بعضی از دوستان بگن خجالت نمی کشی . آخه هیتلر هم شد آدم . ادم وحشی و خون ریز و ... .من با این صفت هاش کاری ندارم . من از اون اراده و اون وجودش خوشم می اد. ادم محکی بود. تو حرفاش صلابت رو می شه دید. اگه الان زنده بود حتما می رفتم پیشش.
روحش شاد تا شاید از عذاب های کمتری برخوردار شود.... .
یه بک گراندی بریم به دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستان:
همیشه دوران ابتدایی از پیک شادی متنفر بودم. چون باید حلش می کردی نقاشی می کردی تمیز و خوب نگهش می داشتی . همه ی این کارا منو اذیت می کرد.
رفتیم راهنمایی گفتیم خدا رو شکر دیگه پیک میک تعطیل. ۱۳ روز بگیر بخور بخواب حالشو ببر. اما باز هم زهی خیال باطل. معلم ریاضی : بچه ها ایام خوبی رو براتون تو عید آرزو می کنم ولی باید بشینید ۱۰۰ تا سوال ریاضی رو هم حل کنید.
معلم علوم: بچه های خوبم خود شما می دونید که درس علوم درس شیرینی هست سر همین چون می خواستم شیرینی تون تو عید بیشتر بشه دیدم خوبه برای عیدتون تکلیف بدم که هم درس خونده باشید و هم از شیرینی این درس بهره مند شید.
معلم عربی: پسرای خوب خودم همتون می دونید که زبان عربی زبان دوم ماس . اونو باید خوب بلد شید سر همین تو عید بشینید از لغات ته کتاب هر کدوم ۱۰ بار بنویسید.
تو دوره راهنمایی هم ما یه روز خوش ندیدم . انقدر نشستیم از این چرندیات نوشتیم نفهمیدیم عید اون سال ها چه جوری اومد چه جوری رفت.
وقتی که پا به دوران دبیرستان گذاشتیم پیش خودم گفتم دیگه بزرگ شدیم و از این بچه بازی ها دیگه نداریم .ولی زهی خیال باطل تو دبیرستان هم ول کن ما نبودن.
من دبیرستان رو تو یکی از مدارس نمونه دولتی فرهنگ گذروندم. سر همین مدرسه خیلی گیری داشتیم.هر سال عید دوتا دفترچه می دادن مثل کنکور یکی عمومی ها و دیگری اختصاصی. فکر کن تو ایام عید باید می شستیم نزدیک به هزار تا تست می زدیم و تازه جواب های تشریحیشم گیر می اوردیم و می نوشتیم و اولین روز بعد از عید تحویل معلما می دادیم.
تست ها رو می شد یه جوری زد ولی این جواب های تشریحی اشکامون رو در می اورد. همشون تصحیح می شد و ۵ نمره میان ترم اختصاص به اینا داشت.
حالا اونا رو هم جواب می دادیم همیشه روز ۱۵ فرودرین از اون سوال ها ازمون امتحان می گرفتن تا ببینن خوندمون نوشتیم یا از بقیه گرفتیم.
خدا رو شکر تونستیم مدرک دیپلم رو بگیریم و خودمون رو برای کنکور اماده کنیم. دیگه اون سال به خودم گفتم تو پیش دانشگاهی دیگه از این چیزا خبری نیس می ری عشق و حالتو می کنی . به بهونه درس خوندن همه چیز پیچونده می شه.
ولی باز تکرار شد.ولی این دفعه با بقیه فرق داشت.
فرقش این بود که از روز سوم عید باید می رفتیم مدرسه و تا دوازدهم مدرسه می موندیم. مدرسه ما جوری بود که یک طبقه فقط مخصوص بچه های پیش دانشگاهی بود و خوابگاه داشتیم. بچه های ما از بهمن ماه می رفتن تو خوابگاه تا دم کنکور.
اون سال از روز سوم رفتیم مدرسه و شروع کردیم درس خوندن. اونم چه جور درس خوندنی. تو دو روز باید چند تا کتاب تموم می کردیم. واقعا خیلی سخت بود.
عید اون سال هم پیچید به بازی.
دیگه رسیدیم به دانشگاه :خوشبختانه تو سال اول کار تحقیقی یا تکلیف نداشتیم ولی بعدش دیگه استادان دیدن اگه به ما دانشجو جماعت کار ندن اوضاع مون افتضاح می شه.
" حالا بر می گردیم. یعنی بک گراند تموم شد."
تو این تعطیلات اصلا حواسم به کار تحقیقی هام نبود تا اینکه یکی از بچه ها بهم زنگ زد گفت تحقیق مدنی ۵ رو چی کار کردی. یهو انگار زده باشن پس گردنت و از خواب پریده باشی. یه آن هنگ کردم . نه اینکه استاد منو خوب می شناسه و از م توقع داره سر همین دیدم دارم بیچاره می شم.
دوستانی که حقوق خونده باشن می دونن مدنی ۵ در مورد خانواده هست و من باید در مورد سن ازدواج مناسب تحقیق کنم.
دوستان خوب هم اکنون نیازمند یاری شما هستیم. خواهشا نظرات خودتون رو در مورد سن ازدواج مناسب به هم بگید تا من روز شنبه که می رسم سر کلاس و باید در این رابطه توضیح بدم بتونم از نظرات شما استفاده کنم.
خواهشا دلیل و استدلالتون رو هم بگید. پیشاپیش از همکاری شما دوستان متشکرم.
من از روز بیست و نهم اسفند تا 3 فرودین شیفت کاریم تو خبرگزاری بود. تا دلتون بخواد با وبلاگ ها مختلفی آشنا شدم . نه اینکه کسی نبود وسیستم جلوم بود من هم دیدم چه کاری بهتر از اینکه بشینم وبلاگ بخونم . تو امسال با 3 تا وبلاگ خوب تا حالا آشنا شدم که یکیش زنده به گور (اسم نویسندش مرده س ) رابطه 3 یک پسر مسیحی خوب بنام سعید و اون یکی من خودمم خودش اسمشو گذاشته بی احساس ولی به نظر من ادم با احساس و با معلوماتیه.سر همین می گم سالی که نکوست از بهارش پیداست.
روز سوم سر کارم بودم که خواهرم زنگ زد گفت بدو بیا خونه که داریم می ریم اصفهان . من شوکه شدم چون اصلا قرار نبود اون روز بریم . اون روز دو ساعت مرخصی گرفتم که زود تر برسم خونه ولی از شانسم هیچ ماشینی تو خیابون نبود و من اعصابم به شدت داشت خرد می شد.
دوست برادرم تو اصفهان یک خونه 700 متری داشت و به بردارم گفته بود که ما امسال نمی ریم بیا تو با خانوادتون برو. تو راه من پیش خودم می گفتم ببین چه خونه ای می شه هر کجای اصفهان باشه 700 متره راحت هر کاری آدم بخواد می تونه کنه.
ولی زهی خیال باطل رسیدیم به یک روستایی که اصلا هیچ ادم یرو نمی تونستی بیبینی .حالا خونه رو پیدا کردیم تا در رو به ما باز شد فکر می کنید با چه صحنه ای روبرو شدیم. با 680 متر حیاط و 20 متر دوتا اتاق و آشپزخونه و حمام . تازه دتسشوییشم تو حیاط بود.
تا رسیدیم عمع دوست برادرم رسید و یه خرده خونه رو تمیز کرد و رفت. عمه با پسرش اومده بود . اون شب چون دیر رسیده بودیم و همه جا تعطیل بود نتونستیم چیزی تو خیاببون پیدا کنیم. سر همین من از این پسره آدرس بقالی رو پرسیدم . اومد جواب بده انقدر زبان اصلی صحبت می کرد من هیچ چیزی متوجه نمی شدم . فقط هر از چند گاهی می گفت حسن ( حسن دوست برادرمه ) و من فقط همین اسم رو متوجه می شدم . بگذریم اون شب تو اون روستا هیچ مغازه ای باز نبود سر همین مجبور شدیم که از خونه عمه خانوم یه سری مواد غذایی بگیرم.
خونه عمه با خونه حسن حدودا 5 دیقه ای فاصلش بود و من با اونا رفتم تا غذا بگیرم . از هر کجا فکر کنید رد شدیم. از قبرستون و باغ و ... . وقتی که غذا رو گرفتم خداحافظی کردم و بلا نسبت اون حیوون دراز گوش دویدم. من تو خود تهران بخاطر کارم تا ساعت 4 -5 بیرون بودم نترسیدم ولی از خونه عمه تا خونه حسن برسم هزار بار مردم و زنده شدم. از قبرستون که رد شدنی 2 تا سگ افتادن دنبالم. اون هم چه سگی خدا نصیب هیچ کس نکنه .
اون شب چون خونه بود می داد و نم داشت کسی نتونست بخوابه. من به اتفاق دو نفر دیگه تو آشپزخونه خوابیدم. بنظرتون چه جوری خوابیدم خوبه چهار زانو چون به شدت آشپزخونش کوچیک بود.
فردا صبحش ساعت 8 صبح زدیم بیرون که هم بریم جا پیدا کنیم و هم خوب بگردیم. ولی انقدر سرمون شلوغ شد جا پیدا نکردیم. سر همین باز شب برگشتیم خونه حسن .
یه شب مسیر برگشت رو گم کردیم و از هر جایی سر در اوردیم. تو مسیر نمی دونم به شهر یا روستای خورزوق رسیدیم. واقعا مثل خور زوخان مهران مدیری بود. هر از چند گاهی یه ادم می دیدی بعد غیب می شد . فک کنم مهران مدیری تو این جا اومده بود و چون ادم های اینجا رو دیده بود سر همین تو فیلمش از خورزوخان استفاده می کرد.
من چون قبلا اصفهان رفته بودم برام جذابیت آنچنانی نداشت و فقط نطنز و روستای ابیانه نرفته بودم. از همین جا به دوستان پیشنهاد می دم که حتما به نطنز و ابیانه سر بزنن.
توی نطنز یه مسجد بود برای 1030 سال پیش . انقدر مردم ما با جنبه هستن و شعورشون در مورد آثار باستانی بالاست شروع کرده بودن به یادگاری نوشتن و خراب کردن آثار . همچنیم کاشی های این مسجد رو بردن به یک موزه انگلیسی. شرمنده ها شرمنده ها خاک تو اون سرمون که هر چی داشتیم رو به خاطر اینکه لیاقت نگه داشتنش رو نداشتیم از دستمون گرفتن رو بردن.
از روستا ی ابیانه هر چی بگم کم گفتم. اون چیزی که تو تاریخچه اش نوشته بودن این روستا قدمت 3 هزار ساله داره ، اولین زبانشون هخامنشی بوده و لباسشون از دوره صفویه هست. خونه های این روستا به دلیل رنگ خاکش قرمزه.
لباس زناش عالی بود از اون لباس ها قدیمی و مرداش شلوار هایی می پوشیدن که آخر پاچه گشاد . نکته جالب تو این روستا این بود که عکسبرداری و فیلمبرداری از بانوان این روستا ممنوع و پیگرد قانونی داشت.
اینو یادم رفت که بهتون بگم از اون جایی که من معتاد به اینترنت هستم وقتی همه رفتن خرید همگی رو پیچوندم و به کافی نت رفتم. نمی دونید چه له لهی می زدم.
در ادامه یه سری عکس از خودم و ابیانه می زارم.



